برف ها شکوفه داده اند

و گل های یخ

باغچه را عروس کرده اند.

 

اینگونه به این شعر

تلقین می کنم که زمستان زیباست.

وگرنه هنوز هم درختان

(اسکلت های بلور آجین اند)*

 

*(درختان اسکلت های بلور آجین) از شعر زمستان مهدی اخوان ثالث

امروز شصتمین سالروز تولد شمس لنگرودی ست،استاد بزرگی که بسیار از او آموختم. امیدوارم سال های سال سالم و همچون همیشه خنده بر لب باشد و لذت خواندن شعرهای زیبایش برای دوستدارانش مستدام باشد.

 

 برای شمس لنگرودی

 

لبخند بزن

به بازی بگیر زندگی را

که سطر به سطر

سیاهی موهایت را گرفت

که شعر رو سفید شده باشد.

 

 زندگی جهنمی بیش نبود

اگر تو باغبانش نبودی*

 

*" باغبان جهنم" از مجموعه شعرهای شمس لنگرودی

پس ازمدت ها،دوباره سلام

چند ماهی بود که به دلیل پاره ای مسائل شخصی و غیر شخصی،نتوانسته بودم از طریق این صفحه در خدمت شما باشم.

حالا بعد از مدت ها،با شعری جدید در خدمتتان هستم.

امیدوارم مرا از نظرات پر مهرتان محروم نکنید.

 

دنیا

فقط برای سیاستمدارها کوچک شده.

 

از تابستان خاور میانه

تا زمستان آمریکای جنوبی

از صبح زود هنگام ژاپن

تا غروب غرب

همه را گاهی مجبورند

یک روزه سفر کنند.

حق دارند دم از دهکده جهانی بزنند.

 

برای من و تو اما

دور دنیا در هشتاد روز

هنوز

رویایی کودکانه ست.

در دنیای ما

دیگر آدم ها هم به هم نمی رسند

که من و تو

یکی این سو و یکی آن سوی البرز

تنها دلخوشیم

به چند دقیقه تلفن

و چند پیام کوتاه:

                    دوستت دارم

 

...

 

 

سلام و تبریک سال نو به همه مخاطبین وبلاگ شبناله ها

دیر به روز شدن این وبلاگ رو بزارین به حساب گرفتاری ها

البته همیشه برای شاعران بیشتر اتفاق می افتد که خودشما بیشتر در جریان هستید...

با شعری از این روزها و برای این روزها

به خدمت شما بزرگواران رسیدم که امیدوارم لذت ببرین

برای  همه شما عزیزان روزهای سبز و شادی رو آرزو مندم

 

پله ها به سرعت برق

 تو را از من می دزدند


و تا پیدایت کنم

ایستگاه بعد سوتش را کشیده

 

لرزان لرزان باز می گردم

 و آرزو می کنم

کاش اشتباه کند این قطار سخنگو

و ایستگاه آخر 

خانه من باشد

 

 

 

                                                                                                                                                                 

 

نمی دانم چه باید بگویم

شاید این شعر ......

 

 

زمین !   بایست

زمین!     نچرخ

نچرخ که منتظرند

در پاییز   پیراهن نارنجی تنت کنند

جارو به دستت بدهند

و محکومت کنند

تمام خاطرات بهار را

از ذهن خیابان ها پاک کنی.

 

زمین!  بایست

زمین! 

          نچرخ


برای رضا قلی زاده، و تنهایی های مشترکمان......


سیگارهای پشت هم یعنی که تنهایی

یعنی که درگیر هزار آیا و امّایی

عمری گذشت و روزهایت مثل هم طی شد

یک عمر بی حاصل ولی دلخوش به فردایی

دیوانگی هایت ندارد حاصلی شاعر!

دنیا حقیقت دارد و تو غرق رویایی

در تنگ دنیایت اسیری و تمام عمر

در حسرت یک لحظه موّاج دریایی

هر جا روی دنیا برای تو همین رنگ است

مثل تمام ماسه ها محصور صحرایی

عاشق شدن مرگ است،مرگ نابهنگامی است

مرگ است،امّا بی نهایت مرگ زیبایی

 

سلام

اتفاقات تلخ و شیرین بسیاری در این زمستان افتاد

شیرین ترینش............(در آینده توضیح خواهم داد)

جشنواره شعر فجر هم تلخ بود هم شیرین،انتخاب به عنوان یکی از

نامزدهای نهایی سرو بلورین شیرین بود،و برگزیده نهایی نشدن،کمی تلخ!

یاد حرف اون فوتبالیست افتادم که می گفت:حذف در مقدماتی بهتر از باختن در فیناله!

به هر حال گذشت،و دور باطل عمر من، یک بار دیگه به بهار رسید.

تلخ ترین اتفاق هم بدون شک انصراف خاتمی از کاندیداتوری بود.....

امیدوارم سال خوبی منتظر همه دوستان و حتی دشمنان باشه.

و اما شعر:

نقاشی روی دیوار پارک

ادای گل همیشه بهار را خوب در می آورد

کبوترها به هر جان کندنی شده

خودشان را از چاه های نفت بالا می کشند

این پرنده هم، ترجیح می دهد

جیره هر روزه ی قفس را

به آوارگی از پی دانه ای که نخواهد یافت

من و تو هم

هر وقت صلاح بدانیم

باران مصنوعی را راه می اندازیم

بهار می خواهد بیاید چه کند؟

 

برای یلدا

 

ملافه سفيدي را كه

آسمان

روي جنازه زمين كشيد

با لباس عروس اشتباه گرفتيم

و به ميمنت زمستان

جشن برپا كرديم

خیال كرديم

ميوه ها  فصل ها را جا به جا مي كنند.

 

سيصد و شصت و پنج حسرت را همچنان مي كشم به دنبالم.....

سلام دوباره خدمت همه دوستان

مانند پست قبل اگر بخواهم خاطره نگاري كنم،بايد اشاره كنم به چهارمين كنگره سراسري همسفر با پاييز كه مهر ماه در كاشان برگزار شد،جاي همه دوستان خالي،از مهرباني عزيزان كاشاني هر چقدر بگويم كم است.

آبان اما براي من،با سالگرد قيصر شعر ايران آغاز شد كه دوم آبان در خانه شاعران ايران برگزار شد،روحش شاد.

اواسط آبان هم،گرگان ميزبان جشنواره سراسري گلدسته هاي سپيد بود،كه بهانه اي شد براي ديدن مجدد دوستان عزيزم،باز هم جاي همه دوستان خالي.

و اما شعر:

اتفاق تازه ای نخواهد افتاد.

تمام سیگارهای دنیا را هم که دود کنی

تنهایی ات

توجه هیچ کسی را

جز پیرمرد سیگار فروش

جلب نخواهد کرد.

مخاطب شعرهایت هم

تنها بادهای هرزه گردی هستند

که از بد روزگارشان

از خانه تو می گذرند.

تلفن هم

دیگر آن قاصد خوش خبر سابق نیست.

حالا می توانی

با خیال راحت

جلوی پنجره بنشینی

و آرزو کنی

که کاش

تنهایی هم

مثل عشق

تنها مفهومی انتزاعی بود.

 

 

 

سلام

یک بار دیگر آمدم تا این جا را سر و سامانی بدهم.

دوستان توصیه کردند که قبل از هر شعر،چند سطر بنویسم.

تابستان در حال گذار برای من،با پذیرفته شدن در دوازدهمین دوره دفتر شعر جوان آغاز شد،که هفدهم مرداد

در محل خانه شاعران ایران افتتاح شد،البته این بار بدون قیصر......

.

.

.

.

.

این چند سطر خالی، اتفاقاتی است که از هفده مرداد تا پنج شهریور رخ داد!

البته هنوز دامنه دارد،هنوز هم که هنوز است......

ششمین جشنواره سراسری شعر جوان با عنوان "ساوالان" ششم و هفتم شهریور در اردبیل برگزار شد.

زیبا ترین قسمت جشنواره برای من دیدن دوستانی بود که حدود یک سالی بود نمی دیدمشان،احمد بیرانوند،مهدی زارع،یوسف خوش نظر

وپیام جهانگیری و اردشیر تیموری و و و....

و البته دوست عزیزم،سعید توکلی که  چند ماهی بود نمی دیدمش.

حسن ختام جشنواره برای من،البته اختتامیه جشنواره بود، که طی آن،در قسمت شعر نو،بنا بر رای داوران محترم از من تقدیر شد!!

**

می خواستم بعد این وقفه با همان شعر سپیدی که در جشنواره برگزیده شد بروز شوم،اما در آخرین دقایق روز تولدم، غزلی متولد شد،همان وقت که نا امیدانه منتظر بودم که شاید او......

وامّا غزل:

 

قسمت نشد تا با تو یکدم همسفر باشم

من باد پاییزم که باید در بدر باشم

شب در وجود تار من عمریست پیوسته است

تقدیر من این است، شام بی سحر باشم

وقتی که در هفت آسمان از تو نشانی نیست

دیگر چرا در حسرت پرواز و پر باشم؟

"من" بی تو دردی را دوا هرگز نخواهد کرد

می خواستی تا تکدرختی بی ثمر باشم

آرامش من با تو بود و بعد تو حالا*

شاید که بهتر باشد از تو بی خبر باشم.

 

 

*:او بخواند: سارا

بخواب هلیا،دیگر دود دیدگانت را آزار نخواهد داد...

نادر ابراهیمی هم....

 

و باز هم غزل

این کو چه ها هر شب مرا تا صبح بیدارند

بغضی غریب از ناله هایم در گلو دارند

از بس که از تو با درختان گفتگو کردم

نه، زرد نه،باران برگ سبز می بارند

نام ترا تنها به گوش سنگ ها خواندم

تا مطمئن باشم مبادا بر زبان آرند

از خاطراتت نام من را پاک کردی،نه؟

گفتی همانندش همین اطراف بسیارند

در خوابها حتّی دگر از تو نشانی نیست

بی تو فقط کابوس ها در حال تکرارند

برگرد سارا! بی تو بودن مرگ تدریجی است

دیگر نخواه این لحظه ها من را بیازارند 

هفته گذشته دوست شاعر بسیار عزیزم سعید توکلی از زنجان چند روزی میهمان لحظه هایم بود

و خاطرات زیبایی برایم به یادگار گذاشت.

حضور هم بغض همیشه غربتم، ابوالفضل صمدی عزیز هم بسیار به ماندگاری خاطراتمان افزود.

جای همه دوستان مشترک خالی

ما بو دیم و غزل و....

برای این پست غزلی قدیمی را انتخاب کرده ام که این روزها....

 

با تو می خواست دلم عاشق و دیوانه بماند

کفتر جلد لبت باشد و در خانه بماند

رفتی و حسرت تو مانده به دل جان غزل هام!

خاطراتت بگذار آه،در این خانه بماند

موج بودم،به امیدی که تو ساحل... نشدی

قسمت عشق همین است که افسانه بماند

سرنوشت من و تو قصّه خط های موازیست

که یکی با دگری باشد و بیگانه بماند

دل توفان زده خسته که عاشق شدنی نیست

باید این قلعه تنها شده ویرانه بماند

و امّا

         غزل....

ای عشق! من باغ به یغما رفته ای سردم

این بار هم حق با تو بود،آری کم آوردم

ماه کدامین آسمان بودی که من هر شب

در جستجویت مردنم را دوره می کردم

در زیر جلد نوبهارم یک خزان خفته است

سیلی به صورت خورده ام،آیینه دردم

گفتم مرو،من از شب بی ماه می ترسم

رفتی ولی،نفرین به این تقدیر نامردم

من خوب می دانم،نمی آیی به بیداری 

در خوابها دنبال ردّی از تو می گردم

* * *

وزن غزلهایم فقط تکرار نامت شد:

سارای من،سارای من،سارای من،سارا......

رها تر از آنی

که به دام وزن بیفتی

حالا

با همین چند سطر....

 

بهار معطّل توست

بیست و دو سال است

تقویم را چلّه می نشیند

که متولّد شوی

که متولّد شود

اصلن بهار متولّد توست

که سرفصل فصلهاست

ولادتت

این را امّا

تنها من می دانم

که کشفت کرده ام

نه اساتید نجوم دانشگاه

که سالهاست

در آسمانها

نمی یابندت.